بخوان از عشق تا برایت بی وقفه اعتراف کنم
بخوان از عشق تا تمام قتل های دنیا را یک تنه به گردن بگیرم
بخوان از عشق تا خودم بی هیچ دلیلی روزی هزار بار از خودم شکایت کنم
بخوان از عشق تا با دستان خودم حلقه دار بر گردن آویزم
فقط می خواهم بدانی روزی قرار بود به جای حلقه ضخیم بر گردنم یک حلقه نازک در انگشت دست راستم بیا ندازی. می دانی به چه دلخوشم این که روزی که روی چارپایه لرزان ایستاده ام تو ایستاده ای در مقابل، و من فرصت دارم تا آخرین جان کندم تصویر تو را در یادم دوباره نقاشی کنم ، اما هنوز نمی دانم با مداد های رنگی طرح بزنم یا به تمام مداد های سیاه
