آخرین روز از آخرین پاییز در آخرین سال از دهه هشتاد، مادرم جوجه هایش را شمرد ،ولی در کمال ناباوردی یکی ار جوجه هایش کم بود و حالا او مانده و دلتنگی به بلندای یلدا و من مانده ام و دلواپسی به رنگ شب یلدا.
شادی هاتون یلدایی
« من بادبادکم طلوع آفتاب فردا را نمی بینم »
دیدگاه : سلام اوستا من امدم . در ضمن جوجه های ما اخر پاییز کم نمیان حداقل واسه شما
lمرسی که آمدی قدم بر چشم نهادی
در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایلها کلیک نمایید:
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
درحال اتصال به %s
مرا از دیدگاههای پس از این، به وسیلهی رایانامه آگاه کن.
مرا در مورد نوشتههای تازه به وسیلهی رایانامه آگاه کن.
هر نوشتهی تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.
دیدگاه : سلام اوستا من امدم . در ضمن جوجه های ما اخر پاییز کم نمیان حداقل واسه شما
lمرسی که آمدی قدم بر چشم نهادی