حکم سنگین

1 04 2011

دوست نوشت:حکم سنگینی بود، روی آس دلم ،ده خشت کشیدی /حالا من مانده ام این سوی خشت های چیده شده با دستان تو/تو ماندی با آس دلی که حکم نبود

 

 

 

 

Advertisements




شوالیه می شوم

3 03 2011

می گویند زن از زندگی می آید و مرد از مردن

بر این باورم نیست که در موطنم آنچه بر زنان روا شد همه دل مردگی بود

هفت روز  یک هفته را به نام زن خواندند تا امتیازی دهند ﺑﻪ زﻧﺎن ﺑﻮرژا ، ﺑﻪ ﻓﻤﻴﻨﻴﺴﺘﻬﺎ ی  ﻃﺮﻓﺪار ﺣﻖ زن تا بلندگو بردارند و فریاد سر دهند و بگوید آنچه را در آن سیصد و پنجاه و نه روز سال نمی توانند بگوید .

و من همچون شوالیه ای بر آنم که آن سیصد و  پنجاه و نه روز سال را بر این هفت روز زنانه بیافزایم برای روز انسان نه زن نه مرد

گر چه زنان سرزمین من از ظلمی مظاعف رنج می برند اما بزرگوارتر از آنندکه در این کار زار بردگی در ایران خودشان را پاره ای جدا از تن ایران بدانند.

هفته زن بر همه مبارک

 





سرزمین دلم در جنگ داخلی است

6 02 2011

دوست نوشت : این روزها درگیر جنگ داخلیم ،دلم اغتشاش کرده است می خواهم سرکویش کنم ، از روی آن رد شوم اما من رهبری فرزانه هستم می دانم یک روزی یک جایی این طغیانگر دوباره سر اعتراض بر می آورد ،شاید با دلم سازش کنم ،اما نگرانم  دولت مغزم بر دلم تسلیم شود.





طلوع آفتاب فردا را نمی بینم

31 01 2011

دوست نوشت : علیه دیکتاتور درونم بپا خواستم /هزار بیانیه صادر کردم /فعال سیاسی شدم /برای حقوق بشریتم فریاد زدم /اما قبل از این که از خود فرار کنم /سپاه درونم مرا بازداشت کرد /در دادگاه درونم به جرم اقدام علیه آرامش امنیت زندگیم محارب شناخته شدم / من یک محاربم و فردا قبل از اولین طلوع آفتاب بر دار می شوم





جوجه هایت را بشمار

21 12 2010

آخرین روز از آخرین پاییز در آخرین سال از دهه هشتاد، مادرم جوجه هایش را شمرد ،ولی در کمال ناباوردی یکی ار جوجه هایش کم بود و حالا او مانده و دلتنگی به بلندای یلدا  و من مانده ام و دلواپسی به رنگ شب یلدا.

شادی هاتون یلدایی





من بادبادکم

11 12 2010

می خواهم بادبادک باشم رها بروم تا آن دور دور ها و دل بکنم از هر آنچه به باریکی نخ که مرا به زمین می کشد

می خواهم بادبادک باشم و با ،باد بروم و بوزم و دلبری کنم

می خواهم بادبادک باشم  تا همه سرها بالا باشد وقتی که مرا می بینند تا بروم به دور دست ها

و تو می توانی هنوز همان بادکنک باشی پر از باد و با نخی کوتاه  در همین نزدیکی در دست کودکی بازیگوش که به آنی با نیشگونی خالی کند همه باد های سر تو را ….

و من هنوز بادبادکم





دو عاشورا یک یزید

9 12 2010

دوست نوشت : آنها برای عاشورای هزار و چند صد سال پیش می گریستند من برای عاشورای سال پیش

چقدر یزیدان این دو عاشورا شبیه هم بودند








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: